حسن حسن زاده آملى
46
گنجينه گوهر روان (فارسى)
اى كه مىترسى ز مرگ اندر فرار * آن ز خود ترسانى اى جان هوش دار زشت روى تست نى رخسار مرگ * جان تو همچون درخت و مرگ برگ از تو رسته است ار نكويست ار بد است * ناخوش و خوش هم ضميرت از خود است گر به خارى خستهاى خود كشتهاى * ور حرير و قز درى خود رشتهاى شيخ صدوق ابن بابويه - رضوان اللّه عليه - در مجلس اوّل أمالى - كه حديث چهارم آنست - به إسنادش روايت كرده است كه قيس بن عاصم گفت با جماعتى از بنى تميم به حضور رسول اللّه - صلّى اللّه عليه و آله - رسيديم ، پس گفتم اى پيغمبر خدا به ما اندرزى بفرما تا از آن بهره بريم كه ما گروهى هستيم در بيابان بسر مىبريم ، رسول اللّه فرمود : « يا قيس إنّ مع العز ذلّا ، و مع الحيوة موتا ، و إن مع الدنيا آخرة ، و إنّ لكلّ شىء رقيبا ، و على كلّ شىء حسيبا ، و إن لكلّ اجل كتابا ، و إنه لا بدّ لك من قرين يدفن معك و هو حيّ ، و تدفن معه و أنت ميّت ، فإن كان كريما أكرمك ، و ان كان لئيما أسلمك ، ثمّ لا يحشر الّا معك ، و لا تحشر إلّا معه ، و لا تسئل الّا عنه ، فلا تجعله الّا صالحا ، فانه إن صلح آنست به ، و إن فسد لا تستوحش الّا منه ، و هو فعلك » . اين حديث شريف اگرچه همهء آن نور است ، و هر جملهء آن بابى از حقيقت را به روى انسان مىگشايد ، و براى اهل سرّ به سرّى اشارت كند ، مع ذلك بايد در اين چند جمله دقّت و تأمّل بسزا كرد كه فرمود : « با دنيا آخرت است » ، نفرمود بعد دنيا آخرت است تا آخرت در طول زمانى دنيا قرار گيرد . و فرمود قرينى كه با تو دفن مىشود حي است ، و محشور نمىشوى مگر با او ، و وحشت نمىكنى مگر از وى ، به خصوص كه فرمود : آن قرين فعل تو است . اين حديث را عارف رومى در دفتر پنجم مثنوى به نظم درآورده است :